تبلیغات
دفتر فرهنگ اسلامی دانشکده کامپیوتر - حکایت های اخلاقی از شهید محمد علی رجایی و دکتر محمد جواد باهنر

حکایت های اخلاقی از شهید محمد علی رجایی و دکتر محمد جواد باهنر

یکشنبه 1 اسفند 1389 10:52 ق.ظ

نویسنده : مسئول دفتر فرهنگ کامپیوتر
ارسال شده در: مقالات ،
 دیدار
کوچه های خاکی روستا مثل روزهای قبل خلوت نبود. زن و مرد، کوچک و بزرگ خبری را که شنیده بودند، مدام تکرار می کردند. انگار باورشان نمی شد که نخست وزیر به آنجا آمده باشد؛ آقای رجایی.
بچه ها دور چند ماشینی که در سایه ی دیوار کاه گلی بودند، جمع شده بودند. در ماشین ها باز شد. مردها یکی یکی پایین آمدند. مردم زل زدند تا از بین آنها نخست وزیر را بشناسند. پیرزنی گفت: «آنکه رخت و لباسش از همه گران تر است باید نخست وزیر باشد».
همه چشم چرخاندند ؛ ساده پوشیده بودند. چند محافظ دور مرد لاغر و قد بلندی را گرفتند. پسر بچه ای با انگشت او را نشان داد: «نخست وزیر است؛ اما لباس هایش معمولی است».
صدای صلام و صلوات بلند شد. رجایی لبخند زد و برای مردم دست تکان داد. با حوصله جواب سلام ها را می داد و به حرف های مرد و زن روستا گوش می کرد. از صحبت های آنها چیزهایی را در تکه کاغذی که دستش بود، می نوشت. پیرمردی جلو آمد. چشم در چشم نخست وزیر انداخت و گفت: «تو راستی راستی نخست وزیری!؟»
رجایی لبخندی زد و گفت: «پدر! چرا تعجب کردی؟»
پیرمرد از جوانی اش گفت. از سال ها رنج و زحمتش و ظلم ارباب ها . نخست وزیر همچنان با صبر و حوصله گوش می داد.
پیرمرد دستش را زیر چانه ی نخست وزیر گذاشت. فلاش دوربینی نورش را روی صورت آنها پهن کرد. پیرمرد گفت: «امیدوارم به درد ما فقیر و فقرا برسید، اما...»
نخست وزیر منتظر بقیه ی حرف پیرمرد بود. برایش مهم بود. پرسید: «اما چی؟»
پیرمرد نم اشکی را که گوشه چشم هایش جمع شده بود، با دست های پینه بسته اش گرفت.
ـ اما می ترسم، کم کم بعضی ها عوض بشوند... خدا نکند آن روز بیاید.
نخست وزیر به آسمان نگاه کرد. پرنده ها در سینه آبی آسمان پرواز می کردند، نخست وزیر گفت: «پدر! دیدارت برایم درس بود».
جمعیت هجوم آوردند. هر کسی می خواست، می توانست حرف و درد دلش را به نخست وزیر بگوید و او با حوصله به حرف ها گوش می داد. چند روز بعد، از روابط عمومی نخست وزیری عکس دیدار آن روز را روی میز گذاشت. رجایی با دیدن عکس پیرمرد لبخند زد. در دلش آرزو کرد: «خدا نکند روزی بیاید که من مردم را فراموش کنم».
او هرگز با خستگی ملاقات نکرد.
چشم هایش را باز کرد. صدای سرفه اش که بلند شد، پسر به اتاق آمد. لیوان آب را به طرف پدر گرفت، قرص ها را در دهان او گذاشت. آب را که خورد، خواست از جایش بلند شود. در رختخواب تکانی خورد. بدنش در تب می سوخت و صورتش سرخ شده بود. پسر، دستش را گرفت و گفت: «بهتر است استراحت کنید. خوب نخوابیده اید!»
دست بر پیشانی پدر گذاشت و ادامه داد: «تب تان هم هنوز پایین نیامده!»
ساعت را نگاه کرد. لبخندی زد و گفت: «با وجود این مشکلات و بار سنگین وظایف، چگونه می توانم استراحت کنم؟ اسلام نیرو و تلاش می خواهد و ما وظیفه داریم که در حد توان خود بکوشیم».
آرام آرام از جا بلند شد و به سمت در قدم برداشت.
خواهرزاده اش گفت: «در تمام مدتی که با دایی بودم، هیچ وقت ندیدم که او از چیزی عصبانی شود».
دوست صمیمی دکتر، لبخندی زد و در پاسخ گفت: «مصطفی جان! تو اگر در این سن کم، عصبانیت دایی ات را ندیده ای، من با 34 سال سابقه ی رفاقت، عصبانیتش را ندیده ام. فقط در چند مورد خاص دیدم که صورتش سرخ می شد و با کنترل خود، سعی می کرد صدایش به فریاد تبدیل نشود. اصلا فریاد زدن در قاموس او معنایی نداشت».

حکایت های اخلاقی از شهید محمد علی رجایی و دکتر محمد جواد باهنر

منبع: نشریه باران- ش 171



دیدگاه ها : نظرات
برچسب ها: حکایت ، اخلاقی ، رجایی ، باهنر ،
آخرین ویرایش: یکشنبه 1 اسفند 1389 10:54 ق.ظ